دوشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۷

مسئله چیست؟

این روزها کنار خیلی چیزهای مهم و غیر مهمی که ذهنم را مشغول کرده، نحوه برخورد دوستان ونزدیکان و آشنایانم با پدیده «رفتن من از ایران» موضوعی است که نمی‌توانم به سادگی از آن بگذرم و در موردش فکر نکنم. البته این «رفتن» در حال حاضر مشروط به آن است که اداره جلیله مهاجرت سوئد ویزای دانشجویی‌ام را صادر کند. من هم باید دست کم یک ماه ونیم دیگر منتظر بمانم تا معلوم شود می‌توانم جل‌وبنجل و آت‌وآشغالم را به همراه خودم از ایران «بروبم» و «بروم» و «دربروم»؛ انتظاری که به تعلیق همیشگی‌ام شدت و قوت آزاردهنده‌تری می‌بخشد.
برای نمونه اینکه چه شد که مادرم این بار مخالفتی نکرد و با وجود سختی تن دادن به دوری من تا جایی که می‌توانست کمک کرد و امید داد و اسباب دلگرمی‌ام را فراهم کرد، یا اینکه تلاش جانانه و کمک بی‌دریغ برخی دوستان در جور کردن پول برایم تا آنکه گواهی حد نصاب موجودی بانکی را بگیرم، و نیز تلاش بی‌تردید نیکخواهانه برخی دوستان عزیز دیگر برای منصرف کردنم از «رفتن» همه ابژه‌هایی هستند که اگرچه نه چندان نظام‌مند اما در حجمی بزرگ به آنها فکر می‌کنم. اما نمی‌دانم چرا اینها، حتی این آخری، عزمم را در رفتن (یا در «در رفتن» یا در «رُفتن»)ام از ایران استوارتر می‌کند. شاید وقتی دیگر در این باره بیشتر بنویسم.
عجالتاً که «رَفتن»، «رُفتن» یا «در رفتن» از ایران؛ مسئله این است.

سه‌شنبه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۷

غلبه بر تنبلی

سرانجام به همت دوست عزیزم محمد وحیدی من هم صاحب دکه ای در مجازبازار شدم. امیدوارم بتوانم کمی وقت برایش بگذارم.